خرید بک لینک
گلی گلی نبود کجا بود و به چه علت ؟ ( ۲ نمره ) صبح دل انگیز من از هشت ابتدا شد. یعنی از شش آغاز شده بود ولی من محلش ندادم . کل نیم روز اول با بی حالی و خستگی و گریه بچه گذشت تا اینکه ساعت ده ، نیم ساعتی چرت زد.‌این وسط بچه های همسایه ها مدام در زدن و من با پچ پچ دم در فهموندم که بچه خوابه و اجازه ورود ندادم. خیلی خوابم میومد ولی به دخترک قول بیست دقیقه های طلایی دادم که فقط و فقط مال خودش باشه و کاردستی درست کردیم. یک کیف پول کاغذیخیلی ناگ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی من و رژیم های غذایی داستان عشق نافرجام من به شیرینی و شکلات و خوشمزجات شنیدین؟ خوب بگم که من عاشقشونم ولی اونا نیستن. معمولا هم به یکی بسنده نمی کنم چندتا چندتا می خواممثلا دیروز . دورهمی ساعت۱ بود و من ناهارپلوماهی رژیمیمو دقیق با ۶ قاشق برنج خوردم ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدم سفره رنگینی پهن بود با ماکارانی خوش رنگ و لعاب . حالا من اصلا ماکارانی دوست ندارم ها. کلی تعارفم زدن و من دو دستی تو هوا علامت می دادم که نه نه نه ، من ر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی بچه رییس بعداز انیمیشنی که سری قبل معرفی کرد من باب نامناسب بودنش برای بچه ها ، انیمیشن بچه رییس رتبه اول در دوبله بی ادبانه داره. این حجم از اصرار برای بکار بردن کلمات نامناسب برای بچه ها اونم در دوبله چه معنی میده؟ خود فیلم آموزنده است و راجع به حسادت بچه اول به دومی از دیدگاه بچه هاست ولی گند زدن به دوبله اش. [ سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 15:18 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. دربا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی دختری با موهای بافته زمان بندی من و دخترک عالی بود ولی با کمک های شایان و قابل تقدیر اقای همسر تو ترافیک گیر افتادیم ولی رسیدیم. از این فاصله دور خانم معلمِ دخترمُ که دیدم پسندیدم. از نظر ظاهری که خوشگله ، ان شا الله اخلاقشم به قشنگی ظاهرش باشه. دخترک نگران بود تو مدرسه به‌روز دوست پیدا نکنه. براش قصه آشنایی خودم و ربی تعریف کردم. که چقدر سعی کرد باهام دوست بشه و به قول امروزیا منو بدست بیاره ولی من محل نمی دادم و الان شده بهترین دوست

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی آش شعله قلم کاری با طعم پیتزا یکی به دخترک بفهمونه اینجا ایران است، ما ایرانی هستیم و من یه مادر ایرانی‌ام که با تربیت مادرِ دهه چهلی و آموزش‌های زرد اینستایی دارم سعی می‌کنم آشِ شعله‌قلم‌کاری با طعم پیتزا بپزم.گرفتین چی گفتم؟وقتی گفتم از این به بعد روزی بیست دقیقه فقط مال توام، منظورم از این به بعد تا بیست‌وچهار ساعت بعد بود. بعدش مثل پروژه پل B1 که بمب خورد تو کله‌اش، با نقشه‌ها و دسیسه‌های پسرک، این قرارداد فسخ و مُهرِ «غلط کردم» ب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی پشه های بی هدب امشب برای پشه ها جشن گرفتیم . هنوز شب ابتدا نشده نفری یه تک شات از خون من زدن بالا . یه وقت فکر نکنین اینجور نوشتم اهلشم ها . تو فیلم ترکی هایی که مامانم میبینه دیدم . الان خونه اشونم. انقدر که مامانم فیلم ترکیه ای میبینه اینام یاد گرفتن. هی یه هورت از رگم می کشن هی شاخکاشون می زنن بهم به سلامتی کی میمیرن پس؟! پوستم کنده شد [ پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:3 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

یه زمانی فکر می کردم ما اصل و نسب و تیل و تبار بزرگی نداریم ، چون پدربزرگهام خیلی زود پدرشون از دست دادن و زیر دست کدخدا بزرگ شدن. کدخدای روستای ما اونقدر پولدار و ثروتمند بود که اسم روستامون هر کی بشنوه هنوز بعد این همه سال اسم اون یادش میفته و فکر می کنه هممون ثروتمندیم. تا اینکه فهمیدیم نه تنها پدر پدربزرگهامون کلی زمین داشتن ، بلکه از اون مهمتر پدره مادربزرگ پدرم و همین طور پدره پدره مادربزرگ پدرم از ثروتمندان شهر بوده ، میر بودن و اون زمان باسواد . نیمی از زمینهای روستا برای اونها بود ولی چ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی پدربزرگ و درخت انجیر سالها قبل که گلی دخترکی ابتدایی بیش نبود ، پدربزرگ دوستانِ تهران نشینش رو دعوت کرد تا چند روزی خونه اشون مهمون باشن. از قضا دخترِ دوست پدربزرگ تازه نامزد کرده بود و تو دوران شیرین نامزد بازی بودن . پدربزرگ عادت داشت هر روز صبحِ خیلی زود یه سطل برمی داشت و از درخت انجیر کهنسالِی که میون باغ مرکبات پشت خونه اش بود انجیر می چید. دختر و نامزدش هم به خیال اینکه این موقع صبح کسی تو باغ نیست ،معلوم نبود داشتن چه خبط و خط

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

گلی آیا این ابتدا ماجراست؟ یک مرحله دیگه از زندگی پسرک انلوک شد. یه سر رفتم تو اتاق خواب یه چی وردارم که صدای خش خش نایلون اومد. دویدم سمتش در حالی که دستام تو هوا و پاهام تو هم لول خورده بود فریاد می زدم : نههههه ( تصویر آهسته منو مشاهده می فرمایید)ناگهان همه جا تاریک شد ، دایره ی نورِ نورافکن افتاد روی پسرک ،(نمی دونم از کجا ولی صدای آژیر ماشین پلیس هم پس زمینه تصویر ، تصور کنین ) در حالی که حس می کرد گیر افتاده ، چهرشو در هم کشید ، یک

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 12:32

صفحه بندی